|
این روزها به لحظه ای رسیده ام که که با تمام وجود ملتمسانه از اشک هایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید،
تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم، چرا می دانستم که در این وادی، عشق و صداقت مدت هاست که پر کشیده،
اما با این همه مجبور شدم تمام بدبینی ها و نفرت ها را به تاریک خانه ی دل سپارم..!
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه آغاز کنم و تو....
چه بی رحمانه اولین طپش های قلب عاشقانه ام را در هم کوبیدی...
تمام غرور و محبت مرا چه آسان به خودخواهی هایت فروختی
اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختم و آن را از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپار کردم دستانم از پارو زدن خسته بود
و دلم گرفته...
اما تو، اما تو مرحم زخم دستهایم شدی و شدی پارو زن قایق تنهایی من...
و به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخم های روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم...
دوست داشتم برق چشم هایت را مرحمی کنی بر زخم های قلب پاره پاره ام...
اما نشد...هرکاری که کردم نشد...!
مدت ها بود که به راه های رفته و به گذشته های دور خیره شده بودی
اما من یکه و تنها به پارو زدنم ادامه دادم و دست هایم از فرط رنج و درد به خون آغشته بود...
تحمل کردم...
هیچ نگفتم چون زندگی به من آموخت که باید با روزگار صبورانه جنگید...
و ای کاش زودتر قایقم را سبک تر کرده بودم....
با این همه رنج بدان که هرگز از ذهنم بیرون نمی روی و تک سرنشین قایق تنهایی من هستی...
هیچ کس این چنین سحرآمیز نمی توانست مرا از خود ببرد
ولی از این به بعد به هیچ دل می بندم و با هیچ زندگی می کنم و به هیچ اعتقاد دارم و با هیچ می میرم...
|