|

می نویسم از اشک!
از تو می نویسم، از غم دلتنگیت!
می نویسم که باز دلم هوای تورا دارد
کاش میشد همیشه کنارت باشم
چشمانم را به چشمان بی مثالت بدوزم
و با تو از عشق بگویم...
باز هم می نویسم از عشق، از احساسم به تو
احساسی که به لطافت دستان توست
به پاکی قلب تو
به معصومیت چشمات
و قشنگی لحظه ی دیدار
حالا که دلتنگم
حالا که بغضی سردی گلویم را فشرده
راهی جز اشک ندارم
پس بازم می نویسم از اشک
همان قطره های پاکی که از چشمانم سرازیر می شود
قطره هایی که می توان درون آن تصویری از عشق دید
قطره ای که درونش عشق و دلتنگیست
آری همان که در لحظه ی دیدار کنج چشم و گونه ام دیدی
پرسیدی که این چیست با اینکه می دانستی اشک است
اما گفتم که چیزی نیست، مرا ببخش!
و با دستان مهربانت گونه ام را پاک کردی و مرا آرام کردی!
برای نوشتن از اشک باید بارها کاغذ بی احساس دفترم را پاره کنم!!!
آنگاه که از این احساس می نویسم هوای چشمانم بارانی می شود
مرا ببخش ای معشوقه ی زیبای من...
می دانم که مرا می بخشی
چون قلب کوچکت توان نبخشیدنم را ندارد
چرا اشک؟
چون دلتنگ یارم
دلتنگ یک لحظه نگاه چشماش...
حتی اگه هر لحظه ببینمش بازم دلتنگ یارم!
بازم میگم دلم گرفته نگاه چشماتو می خوام
تو هم نگاهم می کنی، با یه چشمک دیوونم می کنی
آروم می گی دوست دارم
میگی که من عاشق ترم...
الان من دلتنگ همون نگاتم که ازش کم میارم
اشک اومده رو گونه هام چون عشق منی
چون عاشق دیوونتم
همونی که با شوخی بهش میگی دیوونه
آیا لحظه ای زیباتر از لحظه ی اشک در عشق پیداست؟!
اشک تلخ نیست
اشک شور است
شور دل عاشق...
اشک گرم است
به گرمی آغوش معشوق
باز هم می نویسم از اشک
تا با چشمان رویاییت ببینی و بخوانی و بدانی که طاقت لحظه ای دوریت برایم عذاب است
همان عذابی تو می کشی و من از عذاب تو عذاب می کشم...
|